تبلیغات
خاطره سه حرفی های من - پست پنجم

- اسباب کشی داشتیم و هنوز تموم نشده . خیلی وقت ه  نیومدم اینجا . دلم داشت میترکید .

 


 کلافه بودم . نمی دونستم ازین دنیا چی میخواستم . اینکه احساس کنی درونت پوچ ه و هیچی واست

 

 معنی نداره ، داشت کلافم می کرد . دانشگاه از یه طرف اعصابمو خورد می کرد . درسم بهم

 

  فشار می آورد .

 

  دائیش استاد م بود . مامان خونوادشو میشناخت .  واسم خیلی زجر آور بود .

 

 با یکی از دوستاش که دائیش استادم بود ، همکلاس بودم . دوستش باور نمی کرد که منو " ؟ "

 

 باهم دوستیم . – این موضوع قبل از اون اتفاق ها بود – دوستش بهم گفت : اصلا فکر نمی کردم

 

 که شما و " ؟ " باهم دوست باشید . گفتم چرا ؟ گفت : آخه خیلی فرق دارید باهم از نظر رفتار!

 

 اون موقع منظورشو نفهمیدم . ولی وقتی الان فکر میکنم ، می بینم آره راست می گفت . کاش

 

 اون موقع همه چیو درک می کردم ولی وقتی میگن : عشق چشم عقل رو کور میکنه ، حقیقته .

 

 " ؟ " خیلی پسر ه خوبی بود . ازون پسر ها نبود که قصد سو استفاده کردن از طرفشو داشته


 باشه .

 

 اصلا اونجوری نبود . بهر حال آدم بعد از جریانات میتونه خوب تشخیص بده . همیشه هم همه جا

 

 میگم خیلی پسر خوبی ه . ولی چون تجربه شکست عشقی ه بدی داشت ، نمی خواست کسی

 

 مثه خودش بشه . همیشه می گفت من با کسی هم دوست بشم اون دوستم میشه نه یکی دیگه


 واسم .

 

 " ؟ " همیچ وقت کلمه های gf  یا دوست فابریک استفاده نمی کرد . می گفت ازین کلمه ها


 بدم میاد .

 

 با من خیلی صمیمی بود به قول خودش . حرفهاشو اول از همه به من می گفت .

 

 با فامیلمون که همسایه بودن ، وقتی می رفتم اونجا  هم خوشحال می شدم هم ناراحت . خوشحال

 

 ازینکه شاید ببینمش  ناراحت  ازینکه شاید ببینمش . مسخرست مگه نه ؟

 

 روزهام  سپری میشد ، چطوری جدا" نمیدونم . چشم وا می کردم میدیدم ماه ، فصل تموم ه .

 

 خودمم داشتم تموم میشدم . احساس پیری می کردم . احساس می کردم خیلی خسته ام . از نظر

 

 روحی ، جسمی خسته بودم . احساس می کردم یه بار سنگین رو دوشم دارم . به آرامش ،


 سکوت ،تنهایی نیاز داشتم . نمیدونم چرا ولی احساس می کردم می خوام از همه چیز و همه


 جا دوری کنم .

 

 خونمون آرامش داره همیشه ، چون خونمون خیلی خوبه . مامانم – بابام . یه خونواده 3 نفری .


 ولی با این وجود آرامش میخواستم . من که دختری بودم ، آروم ، صبور ، خونگرم ، تبدیل شده


 بودم به دختری که نمیتونست صبر کنه ، دلشوده داشتم و عصبی شده بودم . احساس می کردم


 دارم افسرده می شم . چند دفعه خواستم برم پیش مشاور ولی نمیتونستم . چون نمی تونستم به


 مامانم اینا بگم می خوام برم پیش مشاور .

 

 حرفهامو یا توی دلم میریختم یا با دوستم که مثه خواهرم بود می گفتم . اونم شرایطش مثه من


 بود ولی من بهتر ازون بودم از نظر روحی !

 

  به حالتهای بغضی م ، چشمای اشکی م  داشتم عادت می کردم . باهاشون خو گرفته بودم.

 

 پی نوشت  : بی خبری دیوونم میکن ه . . . !

 

 + از سکوت آسمان پرسیدم چه بنویسم برای کسی که دوستش دارم ؟

 

  گفت : بنویس بی تو فردایی ندارم .






موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : شنبه 3 مهر 1389 | 23:27 | نویسنده : دخترک | چند حرفی های شما