تبلیغات
خاطره سه حرفی های من - پست چهارم

 نمی دونستم چی می خوام . احساس می کردم یه دختر بی حس تبدیل شده بوده بودم . تصمیم

 

 گرفته بودم یه کاری کنم از قلبم بیرونش کنم . ولی مگه می شد ؟ هر کی منو میدید می گفت :

 

 چت شده ؟ چرا اینقدر توی چشات غم نشسته ؟! می گفتم نه بابا به نظر شما اینجوریه ! اصلا"

 

 باور نمیکردم که اونجوری به نظر بیام . وقتی مامان فهمید که باهاش حرف نمی زنم ،

 

  ازم دلیل پرسید . گفتم : دوست دختر قبلیش پاش وسط ه . دیگه هیچی نتونستم بگم. همیشه


 بی اختیارچشام پر از اشک میشد . وقتی اینجوری می شدم از خودم بدم میومد .

 

 تبدیل به یه دختری شده بودم که می خواستم انتقام این عشق رو بگیرم ، نسبت به همه بی


 اعتماد شده بودم . خیلی حس بدی ه .

 

 هر کی سر راهم قرار می گرفت ، باهاش حرف می زدم ولی نمی تونستم . خیانت پشت


 خیانت ؟! این یعنی من بودم ؟ باورم نمی شد.....


 با یکی آشنا شدم که به قول خودش عاشقم بود !!!  ولی مگه باورم می شد؟

 

 هرچند عشق و عاشق واقعی کم پیدا می شه . تصمیم  ا . ز . د. و . ا . ج  داشت . سن و شغلش


 اینو می گفت . ولی  قبل از " جدید ه " هر کی َم می خواست باهام دوست شه قصد ش یا :دوستی


 معمولی ، یا س . ک . س . یا وقت گذرونی یا اینکه دوست دختر قبلیشونو فراموش کنه ، می


 خواستنن باهام دوست شن. وقتی اینارومیدیدم از همه حالم بهم می خورد . ازینکه عشق و دوست


 داشتن معنیشو از دست داده ، حالم بهم می خورد. انگار هم واسه پسر ها هم واسه دخترها عشق


  معنی شده بود توی سه حرفی ها و چند حرفی های " س . ک . س " ، " پــول " ، " هوس " ،


  " وقت گذرونی " و اینجور چیزا .

 

 یکی بود که خیلی خوب بود ولی اون داداشم بود نمیتونستم بهش با چشم دیگه بهش نگاه کنم ،

 

 من  اونو توی چشم داداش نداشتم می دیدم ولی اون ...... خیلی بدی کردم بهش . ولی نمی شد .


 می دونستم پسر خوبیه ولی نمی خواستم با احساسش بازی کنم هرچند می دونم دلشو شکوندم ولی


دست خودم نبود. منو ببخش . . . . .

 

 هر کی سر رام قرار می گرفت با " ؟ " مقایسش می کردم . حرف زدنشو ، تیپش و قیافشو . همه


 چیرو با اون مقایسه می کردم . ازین کارم بدم میومد. تصمیم گرفتم این کارو ترک کنم . دست


 خودم نبود .

 

 با " جدید ه " که حرف زدم یه جوری بود . یه بار مامان دید ، گفت خیلی عصبیه ، ازون بی


 مسئولیت هاست .

 

 آره مامان راست می گفت . ازینکه بخاطر این مرد عصبی رابطمو با " ؟ " کمرنگ کرده بودم

 

 هر روز به خودم لعنت می گفتم. ولی به هرحال تونستم شر شو کم کنم . ولی خدا کنه بعدا واسم


 دردسر نشه !

 

 هیچ جا نمی تونستم درد دلهامو بنویسم . توی وبلاگ قبلیم هم نمی شد . نمی تونستم اونجا بنویسم.

 

 حرفهامو توی گوشی موبایلم می نوشتم . به گوشی موبایلم بیشتر از هر چیز دیگه وابسته

 

 بودم . هر روز می گذشت و من حس می کردم بیشتر از قلب می خوامش . خیلی خر م مگه نه ؟!

 


 پ – ن : اگه صد بهار و پاییز واسه تو گریه کنم

 

           نمی تونم که تورو همیشه از یاد ببرم






موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : چهارشنبه 17 شهریور 1389 | 13:59 | نویسنده : دخترک | چند حرفی های شما