تبلیغات
خاطره سه حرفی های من - پست سوم


 هر روز می گذشت. من روز به روز احساس می کردم بیشتر از قبل وابستش شدم. خیلی سخت

 

 بود . اصلا" باورم نمیشد . چون همیشه می گفتم هر چیزیو میتونم قبول کنم به جز " دروغ "

 

 به جز " خیانت " به جز " دروغ " . بعضی وقتها که فکر می کنم نمیدونم دروغ بود ، خیانت

 

 بود ، چی بود نمیدونم .... !؟

 

 تصمیم گرفته بودم دیگه کاری باهاش نداشته باشم . هرچند سخت بود . هرچند دلم تنگ میشد .

 

 سعی می کردم . شبها گریه می کردم ، روزها با خاطرش روزمو سپری می کردم ولی نمی خواستم

 

 کاری باهاش داشته باشم . عید شد . عیدی که نه اولشو فهمیدم نه آخرشو .

 

 فقط منتظر بود شب اول عید . به چی نمیدونستم . چی می خواستم نمی دونستم. ولی وقتی sms


 تبریک سادش بهم اومد " عیدت مبارک " آروم شدم . از خودم بدم میومد . عصبانی می شدم که


 چرا ؟ چرا باید بعد از این همه جریانات ، این همه گریه و اشک ، چرا هنوزم باید منتظر " ؟ "


 باشم . ولی جوابی نداشتم.

 

 یه صدایی از دلم می گفت : نمی دونم ! این حالتم عجیب بود واسم . یه حالتی بود که من باهاش


 غریبه بودم .

 

 انگار بچه بودم . نمی خواستم واقعیات و قبول کنم . ولی تقصیر منم نبود ، اون منو بین دو


 راهی گذاشته بود .

 

 نه رابطه رو تموم می کرد نه شروع .... البته شروعی نداشت که بخواد شروع کنه .

 

 اوایل اریبهشت بود – 2 هفته مونده به تولدش – بهم زنگ میزد . هر روز ، هر شب .


 ولی من برخلاف همه احساستم ، همه علاقم ، همه دوست داشتنم جواب نمی دادم . هر وقت


 زنگ می زد ،  اون روزم می شد جهنم . از 10 تا تماسش به 2 تاش جواب می دادم .


 وقتی می دیدم اسمش می افته و بهم زنگ میزنه ، لبخندی رو لبام نقش میبست ولی فورا" لبخند


  محو می شد.


  بهم می گفت :خیلی عوض شدی ، خیلی .

 

 گفتم : نه من همونم ، عوض نشدم . ( هرچند راست می گفت )

 

 گفت : دیگه به من ! من تورو بهتر از خودت می شناسم ، می دونم عوض شدی .

 

 خواستم چیزی بگم که گریه نذاشت ادامه بدم.

 

 ولی واسم خیلی مهم بود . خیلی . حساس بودم بهش . اگه می دیدم کسی بهش نگاه میکنه ، دست

 

 خودم نبود ، از عصبانیت کم مونده بود آتیش بگیرم . هی به خودم می گفتم : دختر به تو چه که با

 

 کی میره ؟ با کی میاد ؟ ولی کو دل حرف شنو ....

 

 شب تولدش بود ، نمی خواستم بد حرف بزنم باهاش . تصمیم گرفته بودم که خیلی دوستانه یه


 تبریک بهش بفرستم  . که دوستم بهم زنگ زد که : " ؟ " دیدم با دختــر ! داشتم سکته می کردم .

 

 دستام یخ و سست شد . منی که تا اون موقع همیشه به حرفهای طرف مقابلم اعتماد داشتم ، بهش

 

 گفتم : روز تولدت خوش می گذره حسابی ؟ توی کافی شاپ و این جور جاها .

 

 داشتم می لرزیدم . هیچی نگفت بهم . فقط گفت : ممنونم ازت که منو اینجوری شناختی ....

 

 ماجرارو گفتم و گفت من از عصر تا الان خونم و مهمون داریم . فامیلتونم اینجا بود – فامیلمون

 

 همسایشون بود – دیگه حرفی نتونستم بگم بهش. شب بهش sms  دادم که : تولدت مبارک . خیلی

 

 خوب و صمیمی جواب داد . آخه اصلا ناراحتی به دل نمی گیره از کسی .

 

 بعد از 17 بهمن که اون جریاناتو فهمیدم ، یه جوری میخواستم تلافی کنم . از چی


از کی نمیدونستم  .

 

 باهاش با کنایه حرف میزدم . نمی دونم چرا نمیتونستم تموم کنم و یه نقطه بذارم به آخر رابطه .

 

 




موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : چهارشنبه 10 شهریور 1389 | 17:21 | نویسنده : دخترک | نظرات