تبلیغات
خاطره سه حرفی های من - پست دوم

 

 خیلی سخته که احساس کنی اون همه وقت بازیچه شدی . یا بهتر بگم عروسک شدی و

 

 داری توی فیلمی بازی میکنی و کارگردانش فیلم خوبی ارائه داده .

 

 چند ماه اول دوستیمون نمیدونم چطور گذشت . اون منو دوست داشت . یا اونجوری می گفت


 نمیدونم . به من خیلی مسخره میومد حرفهاش ، کاراش .... ولی چند ماه بعد من شدم وابستش .

 

 من ی که ازین کارا خوشم نمیومد و همش میگفتم " عشق " یعنی چه و این حرفها چیه؟


 حالا شدم یه عاشق !

 

 از اول رابطه دوستیمون بهم گفته بود : همیشه عقلانی فکر کن . نذار احساست بر عقلت


 غلبه کنه .

 

 نمیدونستم چی میگه و چرا اینجوری میگه – الان کاملا " میفهمم – همیشه میگفت : دوستمی .

 

 خیلی دختره خوبی هستی ، با همه دخترهایی که شناختم خیلی فرق داری . یه بار بهم گفت :

 

 کاش اولین کسی بودی که توی زندگیم پا میذاشتی و اولین کسی بودی که عاشقش میشدم .

 

 هیچ وقت این حرفش از ذهنم خارج نمیشه ......

 

 داشتم رابطمونو حس میکردم ، دوست داشتنو حس میکردم ، داشتم یه حس جدید و حس میکردم که

 

 توی یه عصر سه حرفی ه "  برف " ی و"  آذر " ماه  ، " ؟ " دیدمش با یه د خ ت ر !


 پاهام سست شد .

 

 اگه دوستم نمیگرفت ولو میشدم وسط خیابون . اشتباه نمیدیدم . خودش بود . هرقدر زنگ زدم


 جواب نداد .

 

 آخرسر، شب حرف زدیم و من که ساده بودم و به حرفهای خود طرف همیشه اعتماد میکردم


  حرفشوقبول کردم که دختر دائیش بود . کاش همون موقع همه چیو میفهمیدم . کاش همه چیو


 میگفت بهم .

 

 هر روزمون میگذشت . من بیشتر از روز قبل دوسش داشتم . نمیدونستم چی میخواد سرم بیاد .

 

 روزهامون گذشت . ولنتاین پیشم نبود . گفت میره .... واسه اینکه جنساش میاد و باید بره


 تحویل بگیره و من از خدا بی خبر فکر کردم راست میگه ، نگو میره پیش دوست دخترش !

 

 متوجه احساسش میشدم . همیشه بهم میگفت بهت صادقم . دوست دارم . ولی مگه صداقت


 اینجوریه؟دوست داشتن اینجوریه ؟ همیشه بهم میگفت : دوستمی و تا آخر دوستم میمونی .


 من معنی کلمه دوست رو نمی فهمیدم . تولدش ، تولدم ، ولنتاین ، عید .... میگذشت و میگذشت .

 

 تا اینکه 17 بهمن 87 همه چی رو فهمیدم . همه چی رو بهم گفت . من موندم و هزار تا


 علامت سوال .من موندم و یه عالمه فکر و خیال . من موندم و یه عالمه اشک . من موندم و


  چشمهای گریون .من موندم و تا صبح بیداری ها . من موندم و یه بالش خیس .

 

17  مرداد شروع دوره جدیدم بود توی زندگیم و 17 بهمن هم شروع یه بدبختی . نه تموم شد


 نه شروع .

 

 

 پی نوشت : دلم خیلی برات تنگ شده . خیلی . . .





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : یکشنبه 7 شهریور 1389 | 23:09 | نویسنده : دخترک | چند حرفی های شما