تبلیغات
خاطره سه حرفی های من - پست پانزدهم....

سلام .

 

چقدر کلمه عجیبی شده اینجا واسم. آخرین دفه جدا" یادم نمیاد کی اومده

 

 بودم تا اینکه به تاریخ پستم نگا کردم..... من یعنی 8 ماهه نبودم.....

 

از خوشی نیست از پشت سر گذاشتن روزهامه که دارن زود زود میگذرن

 

 و من هر روزمو دارم به روز دیگه می سپارم ....

 

و من .... و دخترک !

 

دیگه از دخترک چیزی نمونده . خیلی پیر شدم ....

 

" یه سه حرفیه دیگه اضافه شد "

 

پیر شدم . با تمام وجودم حسش میکنم.

 

تابستونو 1ماه از " . " جدا بودم. بهترین فرصت بود برای فکر کردنم.

 

 اونجا با مامان حرف زدم و  بالاخره ترکیدم و همه چیو گفتم.

 

مامان شکسته شد .... انتظار این حرفارو ازم نداشت. ولی

 

 فهمید که جدی تصمیم گرفتم. بعداز برگشتن با " . " حرف زدم

 

اونم حس کرده که باهاش خوب نیستم. یه ماهی بود که

 

ازش فاصله داشتم . ولی آروم بودم .ولی نمیشه. " . "

 

ازونایی نیس که بخواد قبول کنه . خیلی خودشو بهم نزدیک میکنه

 

عذاب وجدان دارم. من نمیتونم اونی باشم که اون می خواد.

 

من بهش مثه زنش نیستم....نه حس دارم نه ....

 

اونم بیچاره گناه داره. نمیدونم چیکار دارم میکنم. اینجوریه که 8 ماهم

 

گذشته و جدا زجر می کشم . وقتی میرم بیرون باهاش فقط

 

 منتظرم برگردم خونه و بیام رو تختم بخوابم و گریه کنم و به

 

اشک هام  پناه ببرم ....

 

اینه وضع یه دخترک که الان باید بهترین روزاش باشه؟

 

بهترین سن زندگیشه ولی چیزی ازین زندگی نمیبینه به جز :

 

اشک و بغض و ناراحتی و بی خوابی و فکر و

 

خیالات شبونه .........

 




موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : سه شنبه 21 آذر 1391 | 21:56 | نویسنده : دخترک | نظرات