تبلیغات
خاطره سه حرفی های من - پست چهاردهم ...

 

حدود سه ماه از اون ماجرا میگذره و سه ماهی میشه من توی

 

سه حرفی هام چیزی نتونستم بنویسم ... نمیدونستم دیگه

 

چی بنویسم. همه چی و همه روزها داره می گذره میتونم

 

بگم به سرعت برق و باد .

 

این مدت مثل کابوس گذشته و میگذره قبلا دردم یکی دوتا بود

 

الان این موضوع هم اضافه شده . احساس میکنم الان که باید

 

 حالم بهتر از قبل باشه منگ تر از قبل شدم.

 

الان بیشتر کارهام ، احساساتم و رفتارم بیشتر از رو اجبار شده و

 

دارم بیشتر از قبل نقش بازی میکنم . بعضا میگم برم سر خونه

 

زندگیم و دیگه نامزد بودن کافیه بعد میگم کجا میخوای با این

 

 شرایطت بری؟بعد میگم نه ، رفتن بهتر از اینه که اینجا بمونم

 

 و سر همه مسایل با خونوادم حرفم بشه ...

 

من قبلنا حتی بلند بلند هم حرف نمیزدم اونا هم. ولی الان توی

 

 این مدت فقط عصبی شدیم. من چیزی میگم به اونا بر میخوره

 

 اونا چیزی میگن من اشکم جاری میشه . دهنمو وا میکنم

 

چیزی بگم موضوع کشیده میشه به حجاب،تفاوت خونوادگی ،

 

مدت نامزدی و ....

 

یه مدت بود که دیگه اشک های شبونم قطع شده بود ولی بازم

 

شبها همراهیم میکنه.... اونروز مامانم میگه اگه مسایلت حل نشن

 

نه تو نه " . " حلال نمیکنم ..... این حرفش چند شبه توی گوشم

 

زنگ میخوره .

 

هم " . " هم " ؟ " تولدشونه ...

 

وقتی ناراحتم توی خوابم مدام " ؟ " میبینم وقتی از خواب بیدار

 

میشم لبخند رو لبهامه ولی حیف که خوابه همش ....

 

حس میکنم بریدم دیگه و به آخرش رسیدم . خیلی سخت و بد

 

میگذره هر روز ....

 

 




تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 | 20:39 | نویسنده : دخترک | نظرات