تبلیغات
خاطره سه حرفی های من - پست دوازدهم

 خیلی وقته ننوشته بودم . نمیدونستم چی بنویسم از چی بنویسم ،

 در حالیکه من اینجارو واسه نوشتن انتخاب کرده بودم که بنویسم ، که

 دلمو خالی کنم ، احساساتی که نمیتونم به کسی بگم رو بنویسم ولی ....


 توی بد وضعی َم . نقش بازی میکنم و الان شدم مثل " ؟ " که منو بازی میداد !

 آخر سر منفجر شدم و بی احساسیمو خونوادم فهمیدن. ولی شوکه شده

 بودم که اونا طرف " . " رو نگه داشته بودن و همه چیز رو تقصیر من......


وقتی فکر میکنم میبینم آره مقصر اصلی منم. منم که با لجبازی کردن با خودم ،

با احساسم آینده ای رو که خیلی تصورش میکردم رو دو دستی خودم ساختم

 ولی نمیتونم دیگه کاریش بکنم.


 اولش فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه . ولی سخته خیلی  ... وقتی ببینی

 کسی پیشته که عاشقونه میخوادت ولی تو مثله یه غریبه باهاش رفتار

 میکنی، سخت نمیشه؟ عذاب میکشم. ولی نمیتونم بگم به کسی. وقتی

مامانم دلیل ناراحتی بوجود آمده رو پرسید ازم حرفی نداشتم فقط اشک

میریختم و نمیتونستم حرفی بزنم. این نقطه ضعفم بود که تا امروز نتونستم

کاری کنم. وقتی خواستم حرفی بزنم بغضی میشدم و اشک مجال نمیداد ....


2هفته است میخوام برم پیش دکتر روانشناس ولی نمیتونم . برم چی بگم؟

از کدوم مشکل حرف بزنم؟ تفاوت خانوادگی؟ دوست داشتن " . " ؟ فراموش

نکردن " ؟ " یا....؟

وقتی فرصتی پیدا میکنم تا بهونه بشه تا من " ؟ " رو ببینم حتی از دور ،یا وقتی

یاد چند وقت قبلم میافتم و بی اختیار لبخند روی لبام نقش میبنده ؟!!!



نمیدونم دیگه چی بنویسم . نوشتنم یادم رفته . ببخشید که بازم با

حرفهام سرتونو بردم ....





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : دوشنبه 2 آبان 1390 | 19:37 | نویسنده : دخترک | نظرات