تبلیغات
خاطره سه حرفی های من - پست یازدهم

  روزهام دوباره دارن پشت سر هم میگذرن با این تفاوت که دیگه توی

  مسیرم تنها نیستم ... " . " قدم به قدم پیشم بو
د.

  همه زندگیش من بودم ولی آیا من مثل " . " بودم؟! نبودم ....


  اینو میدونستم و با تمام وجودم حسش میکردم ولی نمیدونستم

 چیکار
کنم ؟!

  بدترین موضوع این بود که " . " هم کاملا این موضوع رو فهمیده بود .

 حس من ،
حالت من ، احساسم رو به  " ؟ " که هنوزم دوسش دارم ...


 وقتی فهمیدم میدونه ، نتونستم منکر بشم و " . " فقط نگام کرد و

 هیچی نگفت
فقط بهم گفت :

 هروقت خواستی درددل کنی، دلت پر شد میتونی با خود من

 حرف بزنی و دردل کنی ... درمقابل این حرف نتونستم کاری کنم و

 عکس العملی نشون بدم ... فقط پیش خودم گفتم چه درک و شعوری

 داره که با من این رفتارو میکنه !

 ولی حالت خیلی عجیبی بود . دلت با یکی باشه ولی خودت مال

 کسی دیگه باشه .


 نمیدونستم چی کار کنم ولی بازم هرشب بخاطر " ؟ " اشک

 چشام میریزه .....





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : چهارشنبه 26 مرداد 1390 | 19:40 | نویسنده : دخترک | نظرات