تبلیغات
خاطره سه حرفی های من - پست دهم


 چند ماه گذشت و من روز به روز عصبی ، حساس میشدم و احساس تنهایی

 
منو دیوونه میکرد . احساس میکردم هیچم و ارزش ندارم و دارم زندگی رو

 
مثل روالش طی میکنم و هیچی برام معنی نداره . ازش فاصله گرفتن فکر

 
میکردم خیلی خوب میشه بهم ولی مثل همیشه اشتباه می کردم ....

 
نزدیک محرم - صفر بود که یه خواستگار اومد و دفعه اول بود مامانم چیزی

 
نگفت . شاید حال و روزمو می دید . اومدن و در مورد همه چیز حرف زدیم

 
و اون 2 ماه رو آشنا شدیم و من دیدم خیلی مهربون ، اخلاقش ، رفتارش

 
خیلی عالی ه و مهمتر از همه چیز خیلی دوسم داره . دیگه بچه نبودم و

 
همه چیز رو با تموم وجودم احساس میکردم و همه رفتارها رو میدونستم.

 
بعدا فهمیدم که " . " خیلی وقت بود منو در نظر داشت و من از آنجایی که

 
خیلی خوش شانسم با " ؟ " دوست بود . اولش ترسیدم . ترسیدم

 
ازینکه توی زندگیم یه عمر بکوبه سرم . ولی بعدا دیدم نه ! ازون دسته

 
پسرها نیست و حتی منو از " ؟ " پرسیده و " ؟ " گفته که اگه دخترک

 
بهت جواب بده خیلی خوشبخت میشی و گفته من لیاقت نداشتم ....

 
آره ! این حرفهارو " . " بهم گفت و من نمیدونستم چیکار کنم . فقط من

 
گفتم که هیچ حسی بهش نداشتم و ندارم .........!!!!!

 
روزها میگذشت و تا به خودم اومدم دیدم همه منتظرن تا من " بله "

 
بگم . دهنم وا نمیشد . چشام داشت سیاهی میرفت ، فشار اومد پایین،

 
میلرزیدم . یه لحظه فکر کردم که : دیگه همه چیز من تموم شد . حتی

 
الکی خوش بودنم حتی به " ؟ " دیگه تموم شد . داشت زندگی من یه

 
صفحه دیگه باز میکرد و من انگار همون لحظه به خودم میومدم....

 
دوستام هی میگفتن زود باش بگو همه منتظرن و من با اون حال و

 
اوضاعی که داشتم " بله " رو گفتم و بعدش وقتی به خودم اومدم دیدم

 
آب قند دست مامانم ه .... از حال رفته بودم . همه میگفتن اونجوری میشه.

 
مجبور بودم نقش بازی کنم . چند سالی میشد که دیگه نقش بازی کردن رو

 
یاد گرفته بودم !

 
همه میگفتند : معلومه " . " چقدر دوست داره و از نگاه کردنش بهت کاملا

 
مشخص بود ....

 
روزها میگذره و حس درونی من داره نسبت به گذشته بیشتر می شه.

 
حالا شما بگید این چطور ازدواجی خواهد بود؟





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : یکشنبه 1 خرداد 1390 | 00:16 | نویسنده : دخترک | نظرات