تبلیغات
خاطره سه حرفی های من - پست هشتم

17 روز از سال جدید می گذره و من الان اومدم تا آپ کنم هم به

 همه دوستام عید رو تبریک بگم. امیدوارم سال جدید سال خوبی

 واسه همه بشه.

 نمی دونم نوشتن همه اینا خوبه یا بد، دیروز آپ کردم ثبت نشد

 و نمیدونم چی نوشته بودم ....

 دیگه فکرم کار نمیکنه . از وقتی " ؟ " وارد زندگیم شده همه چی

 عوض شده . یه ماه ازون تولــد میگذشت و من هنوز تو کف

 اون تولد موندم . تولدی که اولش با بغض و آخرش با گریه تموم شد .

  منی که چند ماه مونده به تولدش روز شماری میکنم تا تولدش

 بشه و تبریک بگم ، یعنی من اونقدر بی ارزش

 بودم بهش که یه تبریک خشک و خالی هم بهم نفرستاد؟!

 در حالیکه همیشه میگه واسم خیلی مهمی .... اگه مهم نبودم

 چی میشدم؟!

 " ؟ " منو واقعا دوست داشت که نخواست منم مثل خودش بشم -

 کسی رو که دیوونه وار ، عاشقونه دوست داشته باشی ، تا مرحله

 خواستگاری پیش بری و درست لحظه آخر خونواده طرف بزنند زیر

 حرفشونو مخالفت کنند و این مساله باعث شکست بشه ، باعث

 بشه که از همه چی عقب بمونی ، افسرده بشی ، درست بمونه ،

 با زندگی خونوادت بازی کنی و باعثشون بشی و .... - " ؟ " اینارو با

 همه وجودش درک کرده بود و منی که بقول خودش با همه دخترها

 فرق داشتم ، ساده بودم ، دو رو نبودم ، فکرم پیش چیزای دیگه

 نبود ، نمی خواست منم مثل خودش بشم . درحالیکه دیر شده بود.


 وقتی فکر میکنم به اینکه من چرا عاشق " ؟ " شده بودم و هستم؟

 جوابی پیدا نمیکنم و فقط چشمام پر میشه .... دخترک تبدیل شده

 به کسی که زود رنجه ، بغضی ه ، حساس ، دلش فقط گریه میکنه ....

 دخترک اینجوری نبود ولی " ؟ " عوضش کرد . نمیدونم شاید اونم

 تقصیری نداشت و من نباید عاشقش میشدم . ولی شدم ....


 فکر کنم بعد از چند تا پست دیگه این خاطره های دخترک تموم بشه

 و با یه صفحه جداگانه از زندگیش بنویسه ....





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : چهارشنبه 17 فروردین 1390 | 16:42 | نویسنده : دخترک | نظرات