تبلیغات
خاطره سه حرفی های من - پست هفتم


 نمی دونم چرا به روز نمی کردم... درحالی که گفته بودم اینجارو زود زود آپ خواهم کرد .

 

 اینجا محلی واسه درد دل کردنمه ....

 

 هرچند این مطالبی که می نویسم مال سال های قبل ه ولی خوب اینجوری خودمم آرامش پیدا


 می کنم .

 

  نمی دونم شاید اشتباه می کنم . ولی می خوام بنویسم واسه دل خودم .

 

 روزهام می گذشت و تولدم هم گذشت ... هرسال تولدهای خوب با حس خوبی داشتم . ولی از وقتی

 

 " ؟ " اومده تولد هام مثله قبل نیست و نبود . به جز اولین تولدی که مربوط می شد به یک سال


اول دوستی . بقیش ولی ....

 

5 شنبه که گذشت تولدم بود مثلا " ... از شبش همه بهم تبریک می گفتن و بهم sms   تبریک


 می فرستادن.

 

 ولی من " منگ " بودم. انگار منتظر چیزی بودم. از صبح 5شنبه مثه عصبی ها بودم . انگار دنبال

 

  " بهونه " بودم . پیش خودم می گفتم حتما " میخواد " ؟ " مثه سال قبل ، سورپرایزم کنه – سال


قبل میشه87  ، اومد دم خونه و بهم تبریک گفت و هدیه داد . یه مدال قلب مارک Esprit - 


 ولی تا شب خبری نشد .

 

حتی عصری حرف زدیم !!! ولی خبری نبود از تبریک .آخر سر سر مساله نمره هام با مامانم


 اینا حرفم شد و بالاخره بغضم ترکید....  تا حالا مامان اینا همچین گریه ای از من ندیده بودند ....

 

 حتی اگه یه تبریک خشک و خالی مثه تبرک عید میفرستاد و توش می نوشت :


" تولدت مبارک " ، حالم اینجوری نبود . ولی فهمیدم که پـُـر توقع ام و نباید ازش چنین انتظاری


 داشته باشم .

 

 روزهام داشت پشت سر هم سپری می شد ، بدون هیچ " خوشی ، دل گرمی ، هدف "  من توی این


رایطه هیچی ندارم  به جز " ناراحتی ، سر در گمی ، نگرانی ، زجر ، گریه " اینها سهم من از


روابط احساسیمه .


دیگه خیلی وقته ازش بی خبرم . حتی شب هام بهم زنگ نمی زنه . بدجوری دلم هواشو کرده .


 صداش ...

 

 شایدم با کسی دوست شده ..... وقتی باهاش حرف می زنم یه چیزی میگم که ناراحتش می کنم بعد


 خودم می مونم و ناراحتی . آرزوم با اون بودن ه ولی محال ه ....

 

 آخر سر بعد از یه اه نتونستم خودمو نگه دارم و بهش  گفتم ماه قبل تولدم بود .... در جواب بهم


گفت :

 

  ای وای ، تولدت مبارک ....اونقدر سرگرم کار بودم یادم رفت !!!!

 

 من چی انتظار داشتم اون چی گفت .... اگه بهم می گفت یادم رفت بهتر ازین بود .


 با همه اینها بازم روزبه روز دلم بیشتر بهش تنگ میشه . به خودم می گم آخه چرا ولش نمیکنی؟


از دلت بندازش ، ارزش نداره .... ولی یکم بعد یه صدایی میگه " ارزش داره . اولین و آخرین


 عشقم ه.

 

  تازگیا هم مامانم در موردش می پرسه ...وقتی می پرسه منو بهم میریزیه .  بیچاره اونم میبینه

 

 دخترش اینجوری شده ، نگرانش میشه ....

 

 نمی دونم چرا این جوری شده ....



 




موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : جمعه 10 دی 1389 | 15:29 | نویسنده : دخترک | نظرات