تبلیغات
خاطره سه حرفی های من

سلام .

 

چقدر کلمه عجیبی شده اینجا واسم. آخرین دفه جدا" یادم نمیاد کی اومده

 

 بودم تا اینکه به تاریخ پستم نگا کردم..... من یعنی 8 ماهه نبودم.....

 

از خوشی نیست از پشت سر گذاشتن روزهامه که دارن زود زود میگذرن

 

 و من هر روزمو دارم به روز دیگه می سپارم ....

 

و من .... و دخترک !

 

دیگه از دخترک چیزی نمونده . خیلی پیر شدم ....

 

" یه سه حرفیه دیگه اضافه شد "

 

پیر شدم . با تمام وجودم حسش میکنم.

 

تابستونو 1ماه از " . " جدا بودم. بهترین فرصت بود برای فکر کردنم.

 

 اونجا با مامان حرف زدم و  بالاخره ترکیدم و همه چیو گفتم.

 

مامان شکسته شد .... انتظار این حرفارو ازم نداشت. ولی

 

 فهمید که جدی تصمیم گرفتم. بعداز برگشتن با " . " حرف زدم

 

اونم حس کرده که باهاش خوب نیستم. یه ماهی بود که

 

ازش فاصله داشتم . ولی آروم بودم .ولی نمیشه. " . "

 

ازونایی نیس که بخواد قبول کنه . خیلی خودشو بهم نزدیک میکنه

 

عذاب وجدان دارم. من نمیتونم اونی باشم که اون می خواد.

 

من بهش مثه زنش نیستم....نه حس دارم نه ....

 

اونم بیچاره گناه داره. نمیدونم چیکار دارم میکنم. اینجوریه که 8 ماهم

 

گذشته و جدا زجر می کشم . وقتی میرم بیرون باهاش فقط

 

 منتظرم برگردم خونه و بیام رو تختم بخوابم و گریه کنم و به

 

اشک هام  پناه ببرم ....

 

اینه وضع یه دخترک که الان باید بهترین روزاش باشه؟

 

بهترین سن زندگیشه ولی چیزی ازین زندگی نمیبینه به جز :

 

اشک و بغض و ناراحتی و بی خوابی و فکر و

 

خیالات شبونه .........

 




موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : سه شنبه 21 آذر 1391 | 20:56 | نویسنده : دخترک | نظرات

 

حدود سه ماه از اون ماجرا میگذره و سه ماهی میشه من توی

 

سه حرفی هام چیزی نتونستم بنویسم ... نمیدونستم دیگه

 

چی بنویسم. همه چی و همه روزها داره می گذره میتونم

 

بگم به سرعت برق و باد .

 

این مدت مثل کابوس گذشته و میگذره قبلا دردم یکی دوتا بود

 

الان این موضوع هم اضافه شده . احساس میکنم الان که باید

 

 حالم بهتر از قبل باشه منگ تر از قبل شدم.

 

الان بیشتر کارهام ، احساساتم و رفتارم بیشتر از رو اجبار شده و

 

دارم بیشتر از قبل نقش بازی میکنم . بعضا میگم برم سر خونه

 

زندگیم و دیگه نامزد بودن کافیه بعد میگم کجا میخوای با این

 

 شرایطت بری؟بعد میگم نه ، رفتن بهتر از اینه که اینجا بمونم

 

 و سر همه مسایل با خونوادم حرفم بشه ...

 

من قبلنا حتی بلند بلند هم حرف نمیزدم اونا هم. ولی الان توی

 

 این مدت فقط عصبی شدیم. من چیزی میگم به اونا بر میخوره

 

 اونا چیزی میگن من اشکم جاری میشه . دهنمو وا میکنم

 

چیزی بگم موضوع کشیده میشه به حجاب،تفاوت خونوادگی ،

 

مدت نامزدی و ....

 

یه مدت بود که دیگه اشک های شبونم قطع شده بود ولی بازم

 

شبها همراهیم میکنه.... اونروز مامانم میگه اگه مسایلت حل نشن

 

نه تو نه " . " حلال نمیکنم ..... این حرفش چند شبه توی گوشم

 

زنگ میخوره .

 

هم " . " هم " ؟ " تولدشونه ...

 

وقتی ناراحتم توی خوابم مدام " ؟ " میبینم وقتی از خواب بیدار

 

میشم لبخند رو لبهامه ولی حیف که خوابه همش ....

 

حس میکنم بریدم دیگه و به آخرش رسیدم . خیلی سخت و بد

 

میگذره هر روز ....

 

 




تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 | 19:39 | نویسنده : دخترک | نظرات

 بعد از مدتها که اومدم بنویسم ولی نمیدونم وقتی میخونید

 چی فکر میکنید . چی میگید ... چون خودمم کاملا موندم

 چی کار کردم....



 هیچی بهم اثر نکرد نه روانشناس نه حرفهای دیگه. ولی ایندفعه

 اوضاع خیلی بدتر شد. از همه لحاظ. من " . " زندگیم ...

 ندونسته وارد بازی شدم که نفهمیدم چی شد.

 بهترین معیار " . " واسم علاقش و اعتمادش بود که اونو از

 دست دادم ... توی ماجرایی گیر کردم که شروع شدنشو

 نفهمیدم چطور شد و همش با یه کلاس شروع شد !


 کلاس میرفتم و صاحب اونجا مثلا آشنا بود و این آشنایی همه

 چیزو خراب کرد . من درسته عاشق " ؟ " بودم و حتی هستم

 ولی خائن نیستم . این آشنا که زن و بچه داشت بعضا sms میزد

 و من بدون منظور جواب میدادم و تا اینکه " . " فهمید و همه چی

 خراب شد .... حرفهایی زد و من بدون جواب موندم که چی بگم

 و چیکار کنم . خانوادم فهمیدن و الان 10 روزه بدترین شرایطم.



 بدون گوشی ،بدون ایمیل ،بدون همه چی.... هیچی بهم نگفت

 عکس العمل خیلی خوبی نشون داد و الان فقط ازم خواسته

 که توی یه کاغذ : اشتباهم ، اینکه چرا این کارو کردم

 و " . " بهم چی کم گذاشته بود و آخرسرم قول بدم بهش و

 اون کاغذ و نگه داره.

 نمیدونم چی بگم؟ بگم چرا جواب میدادم و یه موضوع بی ارزش

 اینجوری شد؟

دوستای من توروخدا کمکم کنید .....





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : جمعه 28 بهمن 1390 | 23:21 | نویسنده : دخترک | نظرات


همه گفتن:


عشقت داره بهت خیانت می کنه...!


گفتم:می دونم!


گفتن:

این یعنی دوستت ندارهااااا...!


گفتم: می دونم!


گفتن:

خره یه روز میذاره میرها تنها میشی ...!


گفتم:می دونم!


گفتن:

پس چرا ولش نمی کنی...؟


گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم





موضوعات مرتبط : به یاد ماندنی،


تاریخ : چهارشنبه 2 آذر 1390 | 17:47 | نویسنده : دخترک | نظرات

 خیلی وقته ننوشته بودم . نمیدونستم چی بنویسم از چی بنویسم ،

 در حالیکه من اینجارو واسه نوشتن انتخاب کرده بودم که بنویسم ، که

 دلمو خالی کنم ، احساساتی که نمیتونم به کسی بگم رو بنویسم ولی ....


 توی بد وضعی َم . نقش بازی میکنم و الان شدم مثل " ؟ " که منو بازی میداد !

 آخر سر منفجر شدم و بی احساسیمو خونوادم فهمیدن. ولی شوکه شده

 بودم که اونا طرف " . " رو نگه داشته بودن و همه چیز رو تقصیر من......


وقتی فکر میکنم میبینم آره مقصر اصلی منم. منم که با لجبازی کردن با خودم ،

با احساسم آینده ای رو که خیلی تصورش میکردم رو دو دستی خودم ساختم

 ولی نمیتونم دیگه کاریش بکنم.


 اولش فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه . ولی سخته خیلی  ... وقتی ببینی

 کسی پیشته که عاشقونه میخوادت ولی تو مثله یه غریبه باهاش رفتار

 میکنی، سخت نمیشه؟ عذاب میکشم. ولی نمیتونم بگم به کسی. وقتی

مامانم دلیل ناراحتی بوجود آمده رو پرسید ازم حرفی نداشتم فقط اشک

میریختم و نمیتونستم حرفی بزنم. این نقطه ضعفم بود که تا امروز نتونستم

کاری کنم. وقتی خواستم حرفی بزنم بغضی میشدم و اشک مجال نمیداد ....


2هفته است میخوام برم پیش دکتر روانشناس ولی نمیتونم . برم چی بگم؟

از کدوم مشکل حرف بزنم؟ تفاوت خانوادگی؟ دوست داشتن " . " ؟ فراموش

نکردن " ؟ " یا....؟

وقتی فرصتی پیدا میکنم تا بهونه بشه تا من " ؟ " رو ببینم حتی از دور ،یا وقتی

یاد چند وقت قبلم میافتم و بی اختیار لبخند روی لبام نقش میبنده ؟!!!



نمیدونم دیگه چی بنویسم . نوشتنم یادم رفته . ببخشید که بازم با

حرفهام سرتونو بردم ....





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : دوشنبه 2 آبان 1390 | 18:37 | نویسنده : دخترک | نظرات

  روزهام دوباره دارن پشت سر هم میگذرن با این تفاوت که دیگه توی

  مسیرم تنها نیستم ... " . " قدم به قدم پیشم بو
د.

  همه زندگیش من بودم ولی آیا من مثل " . " بودم؟! نبودم ....


  اینو میدونستم و با تمام وجودم حسش میکردم ولی نمیدونستم

 چیکار
کنم ؟!

  بدترین موضوع این بود که " . " هم کاملا این موضوع رو فهمیده بود .

 حس من ،
حالت من ، احساسم رو به  " ؟ " که هنوزم دوسش دارم ...


 وقتی فهمیدم میدونه ، نتونستم منکر بشم و " . " فقط نگام کرد و

 هیچی نگفت
فقط بهم گفت :

 هروقت خواستی درددل کنی، دلت پر شد میتونی با خود من

 حرف بزنی و دردل کنی ... درمقابل این حرف نتونستم کاری کنم و

 عکس العملی نشون بدم ... فقط پیش خودم گفتم چه درک و شعوری

 داره که با من این رفتارو میکنه !

 ولی حالت خیلی عجیبی بود . دلت با یکی باشه ولی خودت مال

 کسی دیگه باشه .


 نمیدونستم چی کار کنم ولی بازم هرشب بخاطر " ؟ " اشک

 چشام میریزه .....





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : چهارشنبه 26 مرداد 1390 | 18:40 | نویسنده : دخترک | نظرات

هنوز دلخوشم به " دوستت دارم " هایت
میدانی که
عادت " ساده بودنم " از میان نمی‌رود
به همین سادگی‌ ها
بگو
باز هم بگو...
من " باور " می‌کنم!




موضوعات مرتبط : به یاد ماندنی،


تاریخ : شنبه 7 خرداد 1390 | 13:58 | نویسنده : دخترک | نظرات


 چند ماه گذشت و من روز به روز عصبی ، حساس میشدم و احساس تنهایی

 
منو دیوونه میکرد . احساس میکردم هیچم و ارزش ندارم و دارم زندگی رو

 
مثل روالش طی میکنم و هیچی برام معنی نداره . ازش فاصله گرفتن فکر

 
میکردم خیلی خوب میشه بهم ولی مثل همیشه اشتباه می کردم ....

 
نزدیک محرم - صفر بود که یه خواستگار اومد و دفعه اول بود مامانم چیزی

 
نگفت . شاید حال و روزمو می دید . اومدن و در مورد همه چیز حرف زدیم

 
و اون 2 ماه رو آشنا شدیم و من دیدم خیلی مهربون ، اخلاقش ، رفتارش

 
خیلی عالی ه و مهمتر از همه چیز خیلی دوسم داره . دیگه بچه نبودم و

 
همه چیز رو با تموم وجودم احساس میکردم و همه رفتارها رو میدونستم.

 
بعدا فهمیدم که " . " خیلی وقت بود منو در نظر داشت و من از آنجایی که

 
خیلی خوش شانسم با " ؟ " دوست بود . اولش ترسیدم . ترسیدم

 
ازینکه توی زندگیم یه عمر بکوبه سرم . ولی بعدا دیدم نه ! ازون دسته

 
پسرها نیست و حتی منو از " ؟ " پرسیده و " ؟ " گفته که اگه دخترک

 
بهت جواب بده خیلی خوشبخت میشی و گفته من لیاقت نداشتم ....

 
آره ! این حرفهارو " . " بهم گفت و من نمیدونستم چیکار کنم . فقط من

 
گفتم که هیچ حسی بهش نداشتم و ندارم .........!!!!!

 
روزها میگذشت و تا به خودم اومدم دیدم همه منتظرن تا من " بله "

 
بگم . دهنم وا نمیشد . چشام داشت سیاهی میرفت ، فشار اومد پایین،

 
میلرزیدم . یه لحظه فکر کردم که : دیگه همه چیز من تموم شد . حتی

 
الکی خوش بودنم حتی به " ؟ " دیگه تموم شد . داشت زندگی من یه

 
صفحه دیگه باز میکرد و من انگار همون لحظه به خودم میومدم....

 
دوستام هی میگفتن زود باش بگو همه منتظرن و من با اون حال و

 
اوضاعی که داشتم " بله " رو گفتم و بعدش وقتی به خودم اومدم دیدم

 
آب قند دست مامانم ه .... از حال رفته بودم . همه میگفتن اونجوری میشه.

 
مجبور بودم نقش بازی کنم . چند سالی میشد که دیگه نقش بازی کردن رو

 
یاد گرفته بودم !

 
همه میگفتند : معلومه " . " چقدر دوست داره و از نگاه کردنش بهت کاملا

 
مشخص بود ....

 
روزها میگذره و حس درونی من داره نسبت به گذشته بیشتر می شه.

 
حالا شما بگید این چطور ازدواجی خواهد بود؟





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : شنبه 31 اردیبهشت 1390 | 23:16 | نویسنده : دخترک | نظرات

 روزهام پشت سر هم میگذشتند . آخرین ترم دانشگاهم بود .


 تولدش بود و اینجا نبود و من واسه برگشتنش بازم روز شماری میکردم ...

 برگشت و قرار شد بریم بیرون باهم. وقتی باهاش بودم هیچی رو

 نمی دیدم . رفتیم ناهار و کمی
حرف زدیم . از دوستاش دیدن اونجا و منو

 معرفی میکرد بهشون ! باهم حرف زدیم و تموم شد .


2 ماه گذشت و امتحانام شروع شد و سرنشت ساز بود برام. داشتم

 درس میخوندم که دوستم
زنگ زد و روزهای بدم شروع شد . دیدم

 صداش میلرزه . بهم گفت : " دخترک " با دوست دختر " ؟ "


 حرف زدم ! من نفهمیدم چطور شد گوشی رو قطع کردم و وقتی به

 خودم اومدم دیدم مامانم آب قند
دستش ه و حالش بدتر از منه که

 چی شده به من !؟ 


 باورم نمیشد . اونرو تا صبح گریه کردم. فرداش دوستم دوباره زنگ زد

 که اون دختر میخواد باهات
حرف بزنه . قبول نکردم ولی دست بردار

 نبود و آخر سر حرف زدم. بهم گفت : من gf " ؟ " هستم و شش


 ماهه باهاشم و من gf فابریک اونم و ازین حرفها. ولی من که " ؟ "

 میشناختم میدونستم به کسی ازین
حرفها نمیزنه . بهم گفت :

بیا ببینمت و " ؟ " باید بگه کی هست توی زندگیش و من قبول نکردم و


 گفتم من بچه بازی نمیکنم و برو خوش باش . " ؟ " جریان رو فهمیده بود

 و 2روز بهم زنگ زد و من جواب
ندادم و مثل همیشه زود قضاوت کردم و

 با حرفهام اونو ناراحت کردم .


 منکر جریان نشد ولی گفت یه آشنایی 2ماهه بود که تموم شد و

 تو نذاشتی من چیزی بگم و با حرفهات
همه چیزرو خراب کردی ....

 بهم گفت : " دخترک " تو تنها کسی بودی که من همه حرفهارو بهت

 میگفتم
ولی این حرفهات همه چیزرو خراب کرد . من نمیخواستم تو

 به سرنوشت من دچار بشی .


 این جریانات باعث شد که سه تا از امتحانام خراب بشن و من که

 ترم آخر بودم بمونم یه ترم اضافی دیگه.


 اوضاع خیلی بدی داشتم . بدتر از قبل . توی یه هفته " دخترک " تبدیل

 شده بود به یه دختر عصبی ، افسرده
و توی اون یه هفته حسابی

 لاغر شده بودم .


 احساس می کردم همه چی واسم بی معنی شده بود و این مساله

 باعث شد که من بیشتر ازش فاصله
بگیرم و عجولانه تصمیم بگیرم

 و یه سرنوشت دیگه ای واسه خودم بسازم .


 ولی نمیدونستم این تصمیم خیلی بدتر از قبل میشه واسم و من عذاب

 بیشتری خواهم کشید.


 پ - ن : از همه عذر میخوام که این خاطرات منو میخونید





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 | 17:10 | نویسنده : دخترک | نظرات







موضوعات مرتبط : عکس،


تاریخ : سه شنبه 30 فروردین 1390 | 17:18 | نویسنده : دخترک | نظرات

17 روز از سال جدید می گذره و من الان اومدم تا آپ کنم هم به

 همه دوستام عید رو تبریک بگم. امیدوارم سال جدید سال خوبی

 واسه همه بشه.

 نمی دونم نوشتن همه اینا خوبه یا بد، دیروز آپ کردم ثبت نشد

 و نمیدونم چی نوشته بودم ....

 دیگه فکرم کار نمیکنه . از وقتی " ؟ " وارد زندگیم شده همه چی

 عوض شده . یه ماه ازون تولــد میگذشت و من هنوز تو کف

 اون تولد موندم . تولدی که اولش با بغض و آخرش با گریه تموم شد .

  منی که چند ماه مونده به تولدش روز شماری میکنم تا تولدش

 بشه و تبریک بگم ، یعنی من اونقدر بی ارزش

 بودم بهش که یه تبریک خشک و خالی هم بهم نفرستاد؟!

 در حالیکه همیشه میگه واسم خیلی مهمی .... اگه مهم نبودم

 چی میشدم؟!

 " ؟ " منو واقعا دوست داشت که نخواست منم مثل خودش بشم -

 کسی رو که دیوونه وار ، عاشقونه دوست داشته باشی ، تا مرحله

 خواستگاری پیش بری و درست لحظه آخر خونواده طرف بزنند زیر

 حرفشونو مخالفت کنند و این مساله باعث شکست بشه ، باعث

 بشه که از همه چی عقب بمونی ، افسرده بشی ، درست بمونه ،

 با زندگی خونوادت بازی کنی و باعثشون بشی و .... - " ؟ " اینارو با

 همه وجودش درک کرده بود و منی که بقول خودش با همه دخترها

 فرق داشتم ، ساده بودم ، دو رو نبودم ، فکرم پیش چیزای دیگه

 نبود ، نمی خواست منم مثل خودش بشم . درحالیکه دیر شده بود.


 وقتی فکر میکنم به اینکه من چرا عاشق " ؟ " شده بودم و هستم؟

 جوابی پیدا نمیکنم و فقط چشمام پر میشه .... دخترک تبدیل شده

 به کسی که زود رنجه ، بغضی ه ، حساس ، دلش فقط گریه میکنه ....

 دخترک اینجوری نبود ولی " ؟ " عوضش کرد . نمیدونم شاید اونم

 تقصیری نداشت و من نباید عاشقش میشدم . ولی شدم ....


 فکر کنم بعد از چند تا پست دیگه این خاطره های دخترک تموم بشه

 و با یه صفحه جداگانه از زندگیش بنویسه ....





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : چهارشنبه 17 فروردین 1390 | 15:42 | نویسنده : دخترک | نظرات


 نمی دونم چرا به روز نمی کردم... درحالی که گفته بودم اینجارو زود زود آپ خواهم کرد .

 

 اینجا محلی واسه درد دل کردنمه ....

 

 هرچند این مطالبی که می نویسم مال سال های قبل ه ولی خوب اینجوری خودمم آرامش پیدا


 می کنم .

 

  نمی دونم شاید اشتباه می کنم . ولی می خوام بنویسم واسه دل خودم .

 

 روزهام می گذشت و تولدم هم گذشت ... هرسال تولدهای خوب با حس خوبی داشتم . ولی از وقتی

 

 " ؟ " اومده تولد هام مثله قبل نیست و نبود . به جز اولین تولدی که مربوط می شد به یک سال


اول دوستی . بقیش ولی ....

 

5 شنبه که گذشت تولدم بود مثلا " ... از شبش همه بهم تبریک می گفتن و بهم sms   تبریک


 می فرستادن.

 

 ولی من " منگ " بودم. انگار منتظر چیزی بودم. از صبح 5شنبه مثه عصبی ها بودم . انگار دنبال

 

  " بهونه " بودم . پیش خودم می گفتم حتما " میخواد " ؟ " مثه سال قبل ، سورپرایزم کنه – سال


قبل میشه87  ، اومد دم خونه و بهم تبریک گفت و هدیه داد . یه مدال قلب مارک Esprit - 


 ولی تا شب خبری نشد .

 

حتی عصری حرف زدیم !!! ولی خبری نبود از تبریک .آخر سر سر مساله نمره هام با مامانم


 اینا حرفم شد و بالاخره بغضم ترکید....  تا حالا مامان اینا همچین گریه ای از من ندیده بودند ....

 

 حتی اگه یه تبریک خشک و خالی مثه تبرک عید میفرستاد و توش می نوشت :


" تولدت مبارک " ، حالم اینجوری نبود . ولی فهمیدم که پـُـر توقع ام و نباید ازش چنین انتظاری


 داشته باشم .

 

 روزهام داشت پشت سر هم سپری می شد ، بدون هیچ " خوشی ، دل گرمی ، هدف "  من توی این


رایطه هیچی ندارم  به جز " ناراحتی ، سر در گمی ، نگرانی ، زجر ، گریه " اینها سهم من از


روابط احساسیمه .


دیگه خیلی وقته ازش بی خبرم . حتی شب هام بهم زنگ نمی زنه . بدجوری دلم هواشو کرده .


 صداش ...

 

 شایدم با کسی دوست شده ..... وقتی باهاش حرف می زنم یه چیزی میگم که ناراحتش می کنم بعد


 خودم می مونم و ناراحتی . آرزوم با اون بودن ه ولی محال ه ....

 

 آخر سر بعد از یه اه نتونستم خودمو نگه دارم و بهش  گفتم ماه قبل تولدم بود .... در جواب بهم


گفت :

 

  ای وای ، تولدت مبارک ....اونقدر سرگرم کار بودم یادم رفت !!!!

 

 من چی انتظار داشتم اون چی گفت .... اگه بهم می گفت یادم رفت بهتر ازین بود .


 با همه اینها بازم روزبه روز دلم بیشتر بهش تنگ میشه . به خودم می گم آخه چرا ولش نمیکنی؟


از دلت بندازش ، ارزش نداره .... ولی یکم بعد یه صدایی میگه " ارزش داره . اولین و آخرین


 عشقم ه.

 

  تازگیا هم مامانم در موردش می پرسه ...وقتی می پرسه منو بهم میریزیه .  بیچاره اونم میبینه

 

 دخترش اینجوری شده ، نگرانش میشه ....

 

 نمی دونم چرا این جوری شده ....



 




موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : جمعه 10 دی 1389 | 14:29 | نویسنده : دخترک | نظرات

 

 داشتم گوشیمو چک میکردم و نوشته هامو اونجا خوندم . چه نوشته هایی که داشتم و به این


 نوشته ها چقدر نزدیکنن . انگار همون لحظه هاست و اینارومی نویسم .

 

 نمی دونم چی میخواد سرم بیاد با این اوضاع روحی . وقتی فکر میکنم میبینم جدا" روحا"


 ناراحتم .

 

 همه چی از ذهنم مرور میشه با اینکه این همه گذشته ولی همه چی زندست برام . خاطره های


 خوب ، بد !

 

 بعد از اون جریانات  و اینکه دیگه رایطه خیلی نزدیکی باهاش نداشتم ، میومدم خونه ، دیدم توی


 ماشین با 2تا دختر ! من : روانی ، منگ ، دیوونه ، بغضی .... نمیدونستم چیکار کنم . ازین حالتم


 تعجب میکردم .

 

 چرا من باید اینجوری بشم .؟ دست خودم نبود . دعا میکردم اشتباه دیده باشم ولی من باشم


 و " ؟ " اشتباه ببینم ؟! زنگ ردم بهش . حرفهاشو شنیدم و با منم خیلی خوب حرف زد . گفت


 فامیلامون بودن و داشتم میرسوندم خونشون ! جای من بودید باور میکردید ؟ ! ولی من بازم


 باور کردم بازم باور بازم ......

 

 بهم گفت ممنونم ازت که اینجوری فکر میکنی در موردم . من که هیچی ناراحتم میکنی ، خودت

 

 ناراحت میشی . و این منو ناراحت میکنه که همش باعث ناراحتیت میشم . گفت من بهت دروغی

 

 ندارم که بگم ، ترسی ام ندارم . اگه کسی دیگه بود مطمئن باش رک میگفتم بهت .

 

 ولی نمیگفت و نمی گه و نخواهد گفت . چطور که نگفت . همیشه گـَندش بعدا" درمیومد .

 

 وقتی فکر میکنم ، میگم من حق ندارم بهش حساس باشم . ناراحت شم از کاراش . چون " ؟ "

 

 به من تعلق نداشت و نداره . وقتی ام بهش میگم که حساسم بهت  و ناراحت میشم ، یا چیزی


 نمیگه و سکوت میکنه یا میگه " دخترک " خیلی خوبی .

 

 نمیدونم شاید نباید بهش چیزی میگفتم . بعضی ها وقتی بدونن که یکی دوسشون داره یا توجهی

 

 بهش داره ، مشکوک میشه و رابطشو کم میکنه و دیگه حتی نمیشناسدت . البته سوتفاهم نشه ،

 

 منظورم فقط پسرها نیستند . چون توی خود منم اینجوری شده بود .

 

 رسم دنیا اینه که : کسی رو که دوسش داری اون یکی دیگه رو دوست داره

 

 اونیم که تورو دوست داره تو اونو دوست نداری ....






موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : یکشنبه 25 مهر 1389 | 16:16 | نویسنده : دخترک | چند حرفی های شما








موضوعات مرتبط : عکس،


تاریخ : یکشنبه 25 مهر 1389 | 16:09 | نویسنده : دخترک | نظرات

- اسباب کشی داشتیم و هنوز تموم نشده . خیلی وقت ه  نیومدم اینجا . دلم داشت میترکید .

 


 کلافه بودم . نمی دونستم ازین دنیا چی میخواستم . اینکه احساس کنی درونت پوچ ه و هیچی واست

 

 معنی نداره ، داشت کلافم می کرد . دانشگاه از یه طرف اعصابمو خورد می کرد . درسم بهم

 

  فشار می آورد .

 

  دائیش استاد م بود . مامان خونوادشو میشناخت .  واسم خیلی زجر آور بود .

 

 با یکی از دوستاش که دائیش استادم بود ، همکلاس بودم . دوستش باور نمی کرد که منو " ؟ "

 

 باهم دوستیم . – این موضوع قبل از اون اتفاق ها بود – دوستش بهم گفت : اصلا فکر نمی کردم

 

 که شما و " ؟ " باهم دوست باشید . گفتم چرا ؟ گفت : آخه خیلی فرق دارید باهم از نظر رفتار!

 

 اون موقع منظورشو نفهمیدم . ولی وقتی الان فکر میکنم ، می بینم آره راست می گفت . کاش

 

 اون موقع همه چیو درک می کردم ولی وقتی میگن : عشق چشم عقل رو کور میکنه ، حقیقته .

 

 " ؟ " خیلی پسر ه خوبی بود . ازون پسر ها نبود که قصد سو استفاده کردن از طرفشو داشته


 باشه .

 

 اصلا اونجوری نبود . بهر حال آدم بعد از جریانات میتونه خوب تشخیص بده . همیشه هم همه جا

 

 میگم خیلی پسر خوبی ه . ولی چون تجربه شکست عشقی ه بدی داشت ، نمی خواست کسی

 

 مثه خودش بشه . همیشه می گفت من با کسی هم دوست بشم اون دوستم میشه نه یکی دیگه


 واسم .

 

 " ؟ " همیچ وقت کلمه های gf  یا دوست فابریک استفاده نمی کرد . می گفت ازین کلمه ها


 بدم میاد .

 

 با من خیلی صمیمی بود به قول خودش . حرفهاشو اول از همه به من می گفت .

 

 با فامیلمون که همسایه بودن ، وقتی می رفتم اونجا  هم خوشحال می شدم هم ناراحت . خوشحال

 

 ازینکه شاید ببینمش  ناراحت  ازینکه شاید ببینمش . مسخرست مگه نه ؟

 

 روزهام  سپری میشد ، چطوری جدا" نمیدونم . چشم وا می کردم میدیدم ماه ، فصل تموم ه .

 

 خودمم داشتم تموم میشدم . احساس پیری می کردم . احساس می کردم خیلی خسته ام . از نظر

 

 روحی ، جسمی خسته بودم . احساس می کردم یه بار سنگین رو دوشم دارم . به آرامش ،


 سکوت ،تنهایی نیاز داشتم . نمیدونم چرا ولی احساس می کردم می خوام از همه چیز و همه


 جا دوری کنم .

 

 خونمون آرامش داره همیشه ، چون خونمون خیلی خوبه . مامانم – بابام . یه خونواده 3 نفری .


 ولی با این وجود آرامش میخواستم . من که دختری بودم ، آروم ، صبور ، خونگرم ، تبدیل شده


 بودم به دختری که نمیتونست صبر کنه ، دلشوده داشتم و عصبی شده بودم . احساس می کردم


 دارم افسرده می شم . چند دفعه خواستم برم پیش مشاور ولی نمیتونستم . چون نمی تونستم به


 مامانم اینا بگم می خوام برم پیش مشاور .

 

 حرفهامو یا توی دلم میریختم یا با دوستم که مثه خواهرم بود می گفتم . اونم شرایطش مثه من


 بود ولی من بهتر ازون بودم از نظر روحی !

 

  به حالتهای بغضی م ، چشمای اشکی م  داشتم عادت می کردم . باهاشون خو گرفته بودم.

 

 پی نوشت  : بی خبری دیوونم میکن ه . . . !

 

 + از سکوت آسمان پرسیدم چه بنویسم برای کسی که دوستش دارم ؟

 

  گفت : بنویس بی تو فردایی ندارم .






موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : شنبه 3 مهر 1389 | 22:27 | نویسنده : دخترک | چند حرفی های شما

 نمی دونستم چی می خوام . احساس می کردم یه دختر بی حس تبدیل شده بوده بودم . تصمیم

 

 گرفته بودم یه کاری کنم از قلبم بیرونش کنم . ولی مگه می شد ؟ هر کی منو میدید می گفت :

 

 چت شده ؟ چرا اینقدر توی چشات غم نشسته ؟! می گفتم نه بابا به نظر شما اینجوریه ! اصلا"

 

 باور نمیکردم که اونجوری به نظر بیام . وقتی مامان فهمید که باهاش حرف نمی زنم ،

 

  ازم دلیل پرسید . گفتم : دوست دختر قبلیش پاش وسط ه . دیگه هیچی نتونستم بگم. همیشه


 بی اختیارچشام پر از اشک میشد . وقتی اینجوری می شدم از خودم بدم میومد .

 

 تبدیل به یه دختری شده بودم که می خواستم انتقام این عشق رو بگیرم ، نسبت به همه بی


 اعتماد شده بودم . خیلی حس بدی ه .

 

 هر کی سر راهم قرار می گرفت ، باهاش حرف می زدم ولی نمی تونستم . خیانت پشت


 خیانت ؟! این یعنی من بودم ؟ باورم نمی شد.....


 با یکی آشنا شدم که به قول خودش عاشقم بود !!!  ولی مگه باورم می شد؟

 

 هرچند عشق و عاشق واقعی کم پیدا می شه . تصمیم  ا . ز . د. و . ا . ج  داشت . سن و شغلش


 اینو می گفت . ولی  قبل از " جدید ه " هر کی َم می خواست باهام دوست شه قصد ش یا :دوستی


 معمولی ، یا س . ک . س . یا وقت گذرونی یا اینکه دوست دختر قبلیشونو فراموش کنه ، می


 خواستنن باهام دوست شن. وقتی اینارومیدیدم از همه حالم بهم می خورد . ازینکه عشق و دوست


 داشتن معنیشو از دست داده ، حالم بهم می خورد. انگار هم واسه پسر ها هم واسه دخترها عشق


  معنی شده بود توی سه حرفی ها و چند حرفی های " س . ک . س " ، " پــول " ، " هوس " ،


  " وقت گذرونی " و اینجور چیزا .

 

 یکی بود که خیلی خوب بود ولی اون داداشم بود نمیتونستم بهش با چشم دیگه بهش نگاه کنم ،

 

 من  اونو توی چشم داداش نداشتم می دیدم ولی اون ...... خیلی بدی کردم بهش . ولی نمی شد .


 می دونستم پسر خوبیه ولی نمی خواستم با احساسش بازی کنم هرچند می دونم دلشو شکوندم ولی


دست خودم نبود. منو ببخش . . . . .

 

 هر کی سر رام قرار می گرفت با " ؟ " مقایسش می کردم . حرف زدنشو ، تیپش و قیافشو . همه


 چیرو با اون مقایسه می کردم . ازین کارم بدم میومد. تصمیم گرفتم این کارو ترک کنم . دست


 خودم نبود .

 

 با " جدید ه " که حرف زدم یه جوری بود . یه بار مامان دید ، گفت خیلی عصبیه ، ازون بی


 مسئولیت هاست .

 

 آره مامان راست می گفت . ازینکه بخاطر این مرد عصبی رابطمو با " ؟ " کمرنگ کرده بودم

 

 هر روز به خودم لعنت می گفتم. ولی به هرحال تونستم شر شو کم کنم . ولی خدا کنه بعدا واسم


 دردسر نشه !

 

 هیچ جا نمی تونستم درد دلهامو بنویسم . توی وبلاگ قبلیم هم نمی شد . نمی تونستم اونجا بنویسم.

 

 حرفهامو توی گوشی موبایلم می نوشتم . به گوشی موبایلم بیشتر از هر چیز دیگه وابسته

 

 بودم . هر روز می گذشت و من حس می کردم بیشتر از قلب می خوامش . خیلی خر م مگه نه ؟!

 


 پ – ن : اگه صد بهار و پاییز واسه تو گریه کنم

 

           نمی تونم که تورو همیشه از یاد ببرم






موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : چهارشنبه 17 شهریور 1389 | 12:59 | نویسنده : دخترک | چند حرفی های شما

 دل تو اولین روز بهار

دل من آخرین جمعه سال

و چه دورند و چه نزدیک بهم





موضوعات مرتبط : به یاد ماندنی،


تاریخ : دوشنبه 15 شهریور 1389 | 13:07 | نویسنده : دخترک | نظرات


 هر روز می گذشت. من روز به روز احساس می کردم بیشتر از قبل وابستش شدم. خیلی سخت

 

 بود . اصلا" باورم نمیشد . چون همیشه می گفتم هر چیزیو میتونم قبول کنم به جز " دروغ "

 

 به جز " خیانت " به جز " دروغ " . بعضی وقتها که فکر می کنم نمیدونم دروغ بود ، خیانت

 

 بود ، چی بود نمیدونم .... !؟

 

 تصمیم گرفته بودم دیگه کاری باهاش نداشته باشم . هرچند سخت بود . هرچند دلم تنگ میشد .

 

 سعی می کردم . شبها گریه می کردم ، روزها با خاطرش روزمو سپری می کردم ولی نمی خواستم

 

 کاری باهاش داشته باشم . عید شد . عیدی که نه اولشو فهمیدم نه آخرشو .

 

 فقط منتظر بود شب اول عید . به چی نمیدونستم . چی می خواستم نمی دونستم. ولی وقتی sms


 تبریک سادش بهم اومد " عیدت مبارک " آروم شدم . از خودم بدم میومد . عصبانی می شدم که


 چرا ؟ چرا باید بعد از این همه جریانات ، این همه گریه و اشک ، چرا هنوزم باید منتظر " ؟ "


 باشم . ولی جوابی نداشتم.

 

 یه صدایی از دلم می گفت : نمی دونم ! این حالتم عجیب بود واسم . یه حالتی بود که من باهاش


 غریبه بودم .

 

 انگار بچه بودم . نمی خواستم واقعیات و قبول کنم . ولی تقصیر منم نبود ، اون منو بین دو


 راهی گذاشته بود .

 

 نه رابطه رو تموم می کرد نه شروع .... البته شروعی نداشت که بخواد شروع کنه .

 

 اوایل اریبهشت بود – 2 هفته مونده به تولدش – بهم زنگ میزد . هر روز ، هر شب .


 ولی من برخلاف همه احساستم ، همه علاقم ، همه دوست داشتنم جواب نمی دادم . هر وقت


 زنگ می زد ،  اون روزم می شد جهنم . از 10 تا تماسش به 2 تاش جواب می دادم .


 وقتی می دیدم اسمش می افته و بهم زنگ میزنه ، لبخندی رو لبام نقش میبست ولی فورا" لبخند


  محو می شد.


  بهم می گفت :خیلی عوض شدی ، خیلی .

 

 گفتم : نه من همونم ، عوض نشدم . ( هرچند راست می گفت )

 

 گفت : دیگه به من ! من تورو بهتر از خودت می شناسم ، می دونم عوض شدی .

 

 خواستم چیزی بگم که گریه نذاشت ادامه بدم.

 

 ولی واسم خیلی مهم بود . خیلی . حساس بودم بهش . اگه می دیدم کسی بهش نگاه میکنه ، دست

 

 خودم نبود ، از عصبانیت کم مونده بود آتیش بگیرم . هی به خودم می گفتم : دختر به تو چه که با

 

 کی میره ؟ با کی میاد ؟ ولی کو دل حرف شنو ....

 

 شب تولدش بود ، نمی خواستم بد حرف بزنم باهاش . تصمیم گرفته بودم که خیلی دوستانه یه


 تبریک بهش بفرستم  . که دوستم بهم زنگ زد که : " ؟ " دیدم با دختــر ! داشتم سکته می کردم .

 

 دستام یخ و سست شد . منی که تا اون موقع همیشه به حرفهای طرف مقابلم اعتماد داشتم ، بهش

 

 گفتم : روز تولدت خوش می گذره حسابی ؟ توی کافی شاپ و این جور جاها .

 

 داشتم می لرزیدم . هیچی نگفت بهم . فقط گفت : ممنونم ازت که منو اینجوری شناختی ....

 

 ماجرارو گفتم و گفت من از عصر تا الان خونم و مهمون داریم . فامیلتونم اینجا بود – فامیلمون

 

 همسایشون بود – دیگه حرفی نتونستم بگم بهش. شب بهش sms  دادم که : تولدت مبارک . خیلی

 

 خوب و صمیمی جواب داد . آخه اصلا ناراحتی به دل نمی گیره از کسی .

 

 بعد از 17 بهمن که اون جریاناتو فهمیدم ، یه جوری میخواستم تلافی کنم . از چی


از کی نمیدونستم  .

 

 باهاش با کنایه حرف میزدم . نمی دونم چرا نمیتونستم تموم کنم و یه نقطه بذارم به آخر رابطه .

 

 




موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : چهارشنبه 10 شهریور 1389 | 16:21 | نویسنده : دخترک | نظرات

 

 خیلی سخته که احساس کنی اون همه وقت بازیچه شدی . یا بهتر بگم عروسک شدی و

 

 داری توی فیلمی بازی میکنی و کارگردانش فیلم خوبی ارائه داده .

 

 چند ماه اول دوستیمون نمیدونم چطور گذشت . اون منو دوست داشت . یا اونجوری می گفت


 نمیدونم . به من خیلی مسخره میومد حرفهاش ، کاراش .... ولی چند ماه بعد من شدم وابستش .

 

 من ی که ازین کارا خوشم نمیومد و همش میگفتم " عشق " یعنی چه و این حرفها چیه؟


 حالا شدم یه عاشق !

 

 از اول رابطه دوستیمون بهم گفته بود : همیشه عقلانی فکر کن . نذار احساست بر عقلت


 غلبه کنه .

 

 نمیدونستم چی میگه و چرا اینجوری میگه – الان کاملا " میفهمم – همیشه میگفت : دوستمی .

 

 خیلی دختره خوبی هستی ، با همه دخترهایی که شناختم خیلی فرق داری . یه بار بهم گفت :

 

 کاش اولین کسی بودی که توی زندگیم پا میذاشتی و اولین کسی بودی که عاشقش میشدم .

 

 هیچ وقت این حرفش از ذهنم خارج نمیشه ......

 

 داشتم رابطمونو حس میکردم ، دوست داشتنو حس میکردم ، داشتم یه حس جدید و حس میکردم که

 

 توی یه عصر سه حرفی ه "  برف " ی و"  آذر " ماه  ، " ؟ " دیدمش با یه د خ ت ر !


 پاهام سست شد .

 

 اگه دوستم نمیگرفت ولو میشدم وسط خیابون . اشتباه نمیدیدم . خودش بود . هرقدر زنگ زدم


 جواب نداد .

 

 آخرسر، شب حرف زدیم و من که ساده بودم و به حرفهای خود طرف همیشه اعتماد میکردم


  حرفشوقبول کردم که دختر دائیش بود . کاش همون موقع همه چیو میفهمیدم . کاش همه چیو


 میگفت بهم .

 

 هر روزمون میگذشت . من بیشتر از روز قبل دوسش داشتم . نمیدونستم چی میخواد سرم بیاد .

 

 روزهامون گذشت . ولنتاین پیشم نبود . گفت میره .... واسه اینکه جنساش میاد و باید بره


 تحویل بگیره و من از خدا بی خبر فکر کردم راست میگه ، نگو میره پیش دوست دخترش !

 

 متوجه احساسش میشدم . همیشه بهم میگفت بهت صادقم . دوست دارم . ولی مگه صداقت


 اینجوریه؟دوست داشتن اینجوریه ؟ همیشه بهم میگفت : دوستمی و تا آخر دوستم میمونی .


 من معنی کلمه دوست رو نمی فهمیدم . تولدش ، تولدم ، ولنتاین ، عید .... میگذشت و میگذشت .

 

 تا اینکه 17 بهمن 87 همه چی رو فهمیدم . همه چی رو بهم گفت . من موندم و هزار تا


 علامت سوال .من موندم و یه عالمه فکر و خیال . من موندم و یه عالمه اشک . من موندم و


  چشمهای گریون .من موندم و تا صبح بیداری ها . من موندم و یه بالش خیس .

 

17  مرداد شروع دوره جدیدم بود توی زندگیم و 17 بهمن هم شروع یه بدبختی . نه تموم شد


 نه شروع .

 

 

 پی نوشت : دلم خیلی برات تنگ شده . خیلی . . .





موضوعات مرتبط : خاطرات من،


تاریخ : یکشنبه 7 شهریور 1389 | 22:09 | نویسنده : دخترک | چند حرفی های شما


چه ساده بودم آن هنگام که می پنداشتم :


ترکیدن بادکنک آبی ام ، ناگوار ترین حادثه عالم است !






موضوعات مرتبط : به یاد ماندنی،


تاریخ : پنجشنبه 4 شهریور 1389 | 20:47 | نویسنده : دخترک | چند حرفی های شما

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2